
نذر امام زمان
1
نشكسته شيشه دلم اما ترك زده
حالا... دلم ؛ دلي كه براي تو لك زده
اصلا عجيب نيست اگر در نبود تو
خشكيده آب چشمه و نانها كپك زده
دنيا بدون بودن تو لاشه اي شده
گنديده و به نعش خودش هي نمك زده
دنیا بهانه اي شده حالا براي ما
دنيا به عاشقان خودش هم كلك زده
بي تو بگو چگونه در اين عصر سر كنيم
در اجتماع منفعل پستِ شك زده
با مردمي كه نفي خدا نيز مي كنند
با مردم هميشه دروغ فلك زده
شيطان نشسته گوشه دنجي و تا كنون
خنديده و به مُرده ما ني لبك زده
**
يک شب بيا كه بي تو در اين اتظار سرخ
خون در تمام پيكر انسان شتك زده.
غزل 2 . منجي فلسطين
عمريه مي شناسمت من با همون نگاه غمگين
با تفنگِ روي دوشِت با همون گاماي سنگين
تو با اون دلِ شكستت عُمريه داري مي جنگي
دل سرزمينِ نفرت تويِ سرزمينِ نفرين
*
آسمون رنگشو باخته آسمون با تو نساخته
ماه و خورشيدت دروغن دو تا قصه ي دروغين
نسلِ تو نسلِ كبودِ نسلِ غم آتيش و دودِ
دلِ تو هر چي صبوره چشات اما اشك خونين
حرفتو كيه بفهمه وقتي دشمنات زيادن
دشمنات دشمنِ انسان همشون كافر و بي دين
*
يه نفر تو دنيا هستش كه دلش برات ميسوزه
مردي كه تو رو ميفهمه مردِ انتظار و تسكين
قهرمان انتفاضه ؛ اونه كه فقط باهاته...
- منجي تموم عالم تويِ غزه تو فلسطين! -
غزل 3
با كاسه هاي شير لبالب شروع شد
در كوچه هاي كوفه و در شب شروع شد
تصوير گريه هاي علي در درون چاه
اينگونه بود عشق كه اغلب شروع شد
تقويم سوگواري آقاي عاشقان
از گريه هاي حضرت زينب شروع شد
وقتي كه ايدولوژي دنيا نوشته شد
وقتي كه عشق در دل مكتب شروع شد
*
تويِ كلاس سوم آ دو(A2 ) براي تو
با چند همكلاس مؤدب شروع شد
يك شوق يك بهانه و با رمز يا علي
یک عمر عاشقانه و يك تب شروع شد
هذيان ! جنون ... به سرم زد كه عاشقم
در قلب من كه بُت شده تَب تَب شروع شد
...
از بغض عاشقانه من صبح جمعه ها
در ندبه با رسيدن "يارب" شروع شد.
غزل4
غمگين، گرفته، ابري و زردند جمعه ها
جغرافياي ساکت و سردند جمعه ها
در انتظار آمدنت لحظه لحظه هام
بغض اند جمعه ها، پُر دردند جمعه ها
از کودکيــم کل وجودم به خاطرت
با زندگيم گرم نبردند جمعه ها
بايد که من گلايه کنم بي تو از زمان
از روزهاي هفته ؛ که طردند جمعه ها
*
آنقدر لايقي که غزلهام خواستند
عاشق شوند دور تو گردند جمعه ها
مي آيي و براي تو مي گويم آخرش
با من عزيز بي تو چه کردند جمعه ها!
غزل۵
چرا هنوز؟!
حسرت به دل شدم كه بيايي چرا هنوز
مولايِ سبزِ قرن كجايي چرا هنوز
بعد از اذانِ عصر چرا نشكند دلم
وقتي تو مستجاب دعايي چرا هنوز
بابا كه رفت پيش خدا عاشقِ تو بود
بابا كه گفت: قسمت مايي چرا هنوز
غيبت، نگاهِ منتظران مي كُشد مرا
پس كي ؟... بگو بگو كه ... خُدايي چرا هنوز
كي ميرسد كه بوسه زنم بر غبارِ تو
آقا نمي شود كه نيايي... چرا هنوز
وقتي سكوت مي كني و درد مي كشم
وقتي تو رازِ هر چه صدايي چرا هنوز
من شيعه ي توام اما چرا فقط
سهم من از تو؛ سوز ، جدايي چرا هنوز
خبر...
خبر رسيده مي آيي و با پرستوها
خبر رسيده همين ماه از فراسوها
خبر که تيتر شده ، تيتر کل اين هفته
نوشته : جمعه مي آيد اميد ناجوها !
خبر که آب شده مثل ابر باريده
و شسته در دل شب چشم ها و گيسوها
خبر رسيده به مرغابيان درياچه
به رودها، به طبيعت، به برکه ها ، قوها
به پيشوازي تو آمدند انسانها
فرشته هاي خدا، دشت ها و آهوها
در انتظار تو حالا ... براي آمدنت
تمام شهر شده صحنه ي تکاپوها
خبر نوشته مي آيي براي جان دادن
براي کندن نسل تمام زالوها
و رمز آمدنت نام مادرت زهراست
همان نمونه ي بانوترين بانوها
خبر به روح جهان جان تازه بخشيده
در عصر خستگي گام ها و زانوها!
غزل۷
انتظار
صداي پاي كسي مياد يواش يواش مياد
يه نفر داره مياد از اون دورا صداش مياد
يه نفر كه دنيارو ميخواد بياد عوض كنه
كسي كه وقتي مي ياد حكم خدا باهاش مياد
تو ترانه هام دارم بد جوري عاشقش ميشم
اوني كه كنار اسمش هميشه يه كاش مي ياد
دلت رو شكوندن ؟ آره ! ميدونم بي طاقتي
واسه ي دلِ شكستت اون با اون دواش مي ياد
*
اوني كه وقتي بياد دنيارو عاشق مي كنه
... حالا وقتش رسيده داره يواش يواش مي ياد!
غزل۸
یخ کرده ام یخ کردنی آن هم زمستانی
در تیرماه داغ در شرجی بارانی
حالا چه مانده از من و از نیم جان من
از روح سرگردان در این خواب پریشانی ...
ـ که تا ابد لابد نمی آیی ، نمی آیی ـ
می میرد این احساس من در جسم بی جانی ...
که تو فقط تو می توانی شاعرش باشی
با این که تو شعر مرا هرگز نمی خوانی!
یخ می زنم، تب می کنم ، تو نیستی یعنی
تو نیستی و شهر یعنی ؛ مرگ ، ویرانی
باید بیایی و ببینی عاشقانت را
شاید جهان برخیزد از خواب زمستانی
تو نیستی و قلب های مردمت سنگند
من خسته ام خسته از این دلهای سیمانی
آرامشم را باز خواهم یافت ازچشمت
تو ابتدای ابتدا ... پایان یایانی .
يک ناگهان زمان و مکان عاشق تو شد
يک لحظه ايستاد زمان ، عاشق تو شد
خورشد شد عروس ترين ماه آسمان
ميلاد تورسيد جهان عاشق توشد
از ابرهاي کل جهان نور ميچکيد
درياچه بود باهيجان عاشق تو شد
وقتي قدم به خاک نهادي نفس کشيد
گل داد خاک تشنه... خزان عاشق تو شد
آنروز در نواي اذان آسمان شکفت
يعني که واژه هاي اذان عاشق تو شد.
دليل اينکه به چشمم هميشه نم دارم
و با خودم ـ خودِ محضم ـ اگر ستم دارم
کسي شبيه شماييد ... سرور عالم
کسي شبيه شما را هميشه کم دارم
که بي شما و غم سرخ عشقتان يعني...
جهان منفعلم ، کهکشان غم دارم
نوشته بخت مرا : از ازل دچار توأم
نوشته : بي تو به جاي "ابد" ، "عدم " دارم
شما که نبض جهانيد مطلق محض ايد
مني که کل زمان با شما سنم دارم.
*
به روز مرگ اگر که شفاعتم بکنيد
يقين به دست شما سهمي از ارم دارم
شعرهای ترکی:
غزل ۱۱
سؤنموشسه تام آييم نه غميم؛ وارسان اولدوزوم
پارلا گؤيومده پارلا اؤزون قال ، يان اولدوزوم
آزميش گئجه م ، ايتيبدي يولوم هم ده اؤزلوگوم
سايرش بير آن بو شوم گئجه ده بير آن اولدوزوم
بير عؤمر اؤلوم قوسور هله سن سيز آنيت لاريم
البت او دور کي کؤنلوم اولوب آل قان اولدوزوم
دويغومدا سانکي بير شه هه رين حسرتي ياشير
دويدوم ياواش ياواش وريرم جان–جان اولدوزوم
قسمت بودور گرگ آخاسان
- آخ!
- آخ اولـدوزوم !
آخديقجا گل دیریلد يئني بير اينسان اولدوزوم.
شپه شپه سنی ایستیر یئنه بو قانلی دنیز
دئنن هاچان گله جک سن هاچان وقارلی عزیز
هله ده کی هله دی بسله ییر سنی ساحیل
هله ده کی هله دی آغلاییر سنی ائلیمیز
گونش باتیبدی داها یاس توتوبدی آخشاملار
شهرلریمده ده دای یوخدی سس سمیر سن سیز
نه آی واریمدی نه اولدوز اولورسا دون گئری یه
و پارلاق اولدوزوم اول بیزله بیرده گؤستر ایز
کوچه یئنه سنی ایستیر ، اتاق یئنه داریخیر
گولومسه ییر بو په سه رلر بو داردوار لارهنیز
یووبدی پرده نی یاغمور سیلیبدی پنجره نی
یئنه سیلیب ، سوپوروبدی سنین یولون نه تمیز
سولوب اتاقدا چیچکلر غزل لریم داغیلیب
داها سنی... سنی ایستیر غزللریمله بو میز
اولورسا گل داها بسدی بو اینتظارلی یاشام
و قویما دای آی آپارسین بیزی داها آی عزیز
دوعا دوعا سنی ایستیر ازیلسه قوللاریمیز
قدم قدم سنی چون قارتالیر بو یورقون دیز
گورورسینیز نه گلیر بیزله ره نه ایزلی ییریک
باخیرسینیز؟ اِله دونیا ... بئله حایات ... بودا بیز!
دئنن هاچان گله جک سه قاباق چئخاق آتینا
دئنن هاچاندی اؤ آغ گؤن هاچان؟ هاچاندی عزیز؟
غزل۱۳
ای مُسلما لازم که محال یعنی تو
واقعیت ممکن که خیال یعنی تو
پرسش جهان من ، پاسخ جهان من
هم جواب یعنی تو،هم سوال یعنی تو
یعنی از وجود تو میشود به این پی برد
تو کمال دنیایی و کمال یعنی تو
آی منجی انسان غرب و شرق را دریاب
کز جنوب انسانی تا شمال یعنی تو
تا طلوع سبز عشق لحظه لحظه یعنی تو
کل هفته یعنی تو، کل سال یعنی تو.
وقتي حضور سبز تو در واژه هام نيست
حس مي کنم براي نوشتن کلام نيست
شاعر شدن گناه کمي نيست ، واقفم
اما براي از تو سرودن حرام نيست
با تو جهان و بود و نبودم تمام = هست
بي تو وجود و زندگي من تمام = نيست!
غير از تو هر چه عشق در اين عالم بزرگ
آري اگر چه هست وليکن مدام نيست
از سوزهاي عشق تو فارغ که نيستم
در سجده هام آه بگو که کدام نيست؟
با يک سلام بر تو به پايان رسيد شعر
پايان هر نماز مگر با سلام نيست ؟
غزل۱۵
چنان اسير توام با خيالت همنفسم
که ممکن است بميرم اگر به تو نرسم
تو را به نام تو فرياد ميزنم آنقدر
که تا نهايت تاريخ ميرسد جرسم
*
دخيل بسته ام امشب مه نگاهت را
مگر که در دل امشب به حاجتم برسم
کبوتر توام اما به جاي وسعت تو
اسير گوشه نشين و شکسته ي قفسم
*
اجابتم کن و بگذار لايقت بشوم
ببين که بي تو عزيز خدا فقط عبثم
مرا چنان که تو ميخواهي عاشقي آموز
چنانکه لحظه اي حتي به قدر يک نفسم
غزل 16
وعده بهشتي که... ، هم شکوه ميعادي
تو عزيز زهرايي ، سربلند و آزادي
بيگمان مسيحِ عشق خوانده در کليساها
سوره سروه ي چشمت چند قرن ميلادي
در سکوت چشمانت بغض يک جهان مانده
منجي بشر ، مهدی ، قرنهاست فريادي...
آنزمان که مي بايست درس عاشقي دادي
در ره خداي خود عاشقانه دل دادي
نام سبز تو عمريست حک شده به دلهامان
با تو دل ز ويراني ميرسد به آبادي
آخرين طلوعي تو از تبار پاکي ها
تو عزيز زهرايي... تو امام آزادی...!